تبلیغات
پلاک آخر
جنگ چه شد که قهر کردی؟
دلتنگ پیر جماران

جستجو
لوگوی دوستان

سخن عترت

موضوع: اردو جهادی -
بسم الله

آنجا خنده هایمان واقعی بود...


پ ن: روستای خواجه منجیکوه

برچسب ها: جهادی، رضوان، اردوی جهادی، خواجه منجیکوه، جهادی رضوان،

نوشته شده در دوشنبه 17 فروردین 1394 توسط بی پلاک
موضوع: اندیشه -
بسم الله
خیلی ها می گویند عینک را باید عوض کرد، جور دیگری باید به دنیا نگاه کرد...
دقیقاً همینطور است. عینک را باید عوض کرد. من از این عینکی که امروز به چشم بچه ها و مردم می بینم حالم به هم می خورد. این عینک ها دودی هستند. عینک دودی یعنی رنگ تیرگی به خود گرفته، یعنی نخواهد گذاشت تا نور آفتاب را ببینی، نور به چشمانت نمیخورد...
پس من عینکم را عوض میکنم...
عینکی میزنم که نور خورشید را ببینم...
این عینک راه نور را برای من مشخص خواهد کرد...
اگر عینکم رنگ دود و سیاهی و تیرگی داشته باشد، راه نور و راه تاریکی را نمی توانم از هم تشخیص دهم... اگر عینکم دودی باشد، راهیان نور هم که بروم جز تاریکی چیزی نمی بینم. مگر این گونه نیست که هر بچه باصطلاح حزب اللهی را ببینی، حداقل یک بار راهیان نور رفته است؟ پس چرا وضع ما این است ای رفیق؟ باید عینکمان را عوض کنیم. اگر عینکت را عوض نکنی، راهیان نور که هیچ، جنگ هم نتیجه اش برای تو تاریکی خواهد شد. نتیجه جنگ برای امروز تو می شود رانت اقتصادی، سهمیه اینجا و آنجا، وام کار اقتصادی، کاندیداتوری شورای شهر و مجلس و...
پس بیا عینکمان را عوض کنیم...


اگر عینک را عوض نکنی، اردوی جهادی می روی ولی اثری از حیات طیبه جهادی در زندگیت نیست. به دنبال بهترین اموال دنیای خود و رفع نیازهای ناتمام مادی خود هستی.
عینک دودی را از چشمم در می آورم؛
قانون جدیدی را میتوانم ببینم:
الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی السنتهم
حال جور دیگر به همه چیز می نگرم. دیگر خوشحالم که در گوشه ای شاهد این هستم که عده ای به نام دین و به نام حزب الله غرق در باتلاق دنیا هستند و به ما می خندند و ما را احمق و ابله می پندارند.
آری اگر این بلاهت است، ما ابله هستیم... ما ابله ها به دنبال حزب الله واقعی هستیم...به کسی برنخورد، من ابله هستم...ولی..
فإن حزب الله هم الغالبون

برچسب ها: حزب الله، راهیان نور، جهادی، عینک، جنگ،

نوشته شده در یکشنبه 24 اسفند 1393 توسط بی پلاک
موضوع: شهدا -انقلاب اسلامی -جبهه و جنگ -
بسم الله

 از همون زمانی که در کتاب دینی دوران مدرسه خوندم:

مَن ماتَ و لَم یَغزُ، و لَم یُحَدِّث بهِ نَفسَهُ، ماتَ علی شُعبَةٍ مِن نِفاقٍ

خیلی این روایت بهم چسبید و یادمه از همون موقع ذهنمو مشغول کرد. با خودم می گفتم خدا رو شکر که آرزوی جبهه رفتن دارم...
اما الآن یه برداشت دیگه ای از این روایت دارم:
اگه کسی آرزوی جهاد نداشته باشه بر شعبه ای از نفاق مرده، ولی اگه کسی در هشت سال نبرد کل حق در برابر کل باطل، بی دلیل پاشو به جبهه نذاشته باشه دیگه چی میشه؟ شوخی نیست رفیق! هشت سال جنگ در برابر کل باطل!
میشه همین آقایونی که الآن می بینیم. یک روز هم در جنگ نبودند و در خارج از کشور در حال تحصیل برای اسلام!!!! بودند و امروز؛
بر خلاف وصیت نامه پیر خمین، بر صندلی های رنگارنگی در جاهای مختلفی نشسته اند...
ته ریش شبیه حاج همت دارد      بیش از همه ی محله غیرت دارد
سرباز فراری از سر خدمت بود     این بنده خدا که عشق خدمت دارد
بر کرسی های استادی در دانشگاه تکیه زده اند و دانشجویان را برای اسلام!!! راهی غرب می کنند...
آنان که به غرب می شتابند      خائن به امام و انقلابند
هر کس دیروز بی دلیل به جبهه نرفت، به همین دلیل امروز منافق است و انگل انقلاب اسلامی!
و آنها نفهمیدند که اگر شهید نشوند، بی شک می میرند. مردنی در حال نفاق...
خدایا از تو می خواهم هر لحظه بر شوق ما به شهادت بیفزایی و ما را در آرزوی شهادت ناکام نگذاری؛ که آرزو بر جوانان عیب نیست!



پ ن: روایت از پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله در کتاب منتخب میزان الحکمة، حدیث ۱۱۸۴
         رباعی از عباس صادقی زرینی و تک بیت از مرحوم آقاسی

برچسب ها: نفاق، منافق، جهاد، آرزوی جهاد، آرزوی شهادت، جنگ،

نوشته شده در پنجشنبه 20 آذر 1393 توسط بی پلاک
موضوع: اندیشه -
بسم الله
نمی دانم واقعاً جمعیت عزاداران حسینی بیشتر بود یا غذاداران حسینی!




خدایا ما را از عزاداران حسینی قرار بده نه از غذاداران حسینی و یاریمان کن تا به فکر عزای حسین علیه السلام باشیم نه غذای حسین علیه السلام...
برچسب ها: عزاداری، امام حسین علیه السلام، غذای نذری، محرم،

نوشته شده در شنبه 17 آبان 1393 توسط بی پلاک
موضوع: انقلاب اسلامی -اندیشه -
بسم الله

چند شب پیش می خواستم از رمضون و مولا علی علیه السلام بنویسم، اما نشد. امروز هم حس از شهدا نوشتنو ندارم. راستش اعصابم از یه سری بچه حزب اللهی نما خرده که دارن اسم حزب اللهی رو خراب میکنن. این چند سالی که گذشت یه چیزی برام خوب معلوم شد، اونم اینکه فهمیدم چقدر کم هستیم. این چند وقت دیدم چقدر از حزب اللهی نما ها و بسیجی نما ها هستند که دوستدار قدرت و ثروت هستند و برای رسیدن به آن از هیچ چیزی دریغ نمی کنند؛ حتی حرام و حلال!! دیدم. با چشم خودم دیدم که اگر کارهاشونو ندیده بودم و حرفهاشونو نشنیده بودم بی شک نمی گفتم و نمی نوشتم. بودند کسانی که بسیج دانشگاه را پلی برای رسیدن به مسئولیتی می پنداشتند و می پندارند!!!!.... بگذریم... برخی اینگونه اند...

سر منبر "علی علی" گویان
پشت منبر به فکر مه رویان
ریشمان قیمت طلا دارد
شده اسلام بهترین دکان

خلاصه این که اعصابم از دست کسانی که دین و شعارهای انقلاب رو وسیله و پلی برای رسیدن به دنیای خویش انگاشته اند، داغون شده. بگذار برسند به آن چه دوست دارند... گوارای وجود دنیاییشان و بگذار در این زندان دنیا هر چقدر دوست دارند جولان بدهند؛ اما هرچه باشد زندان زندان است...




چقدر زیبا گفت حضرت سید الساجدین در دعای ابو حمزه ثمالی:

سیدی أخرج حبّ الدنیا من قلبی...

پ ن: شعر از وحید قاسمی هست.

برچسب ها: دنیا پرستی، دین فروشی، دنیا، پول پرستی،

نوشته شده در سه شنبه 31 تیر 1393 توسط بی پلاک
موضوع: شهدا -انقلاب اسلامی -اندیشه -
بسم الله

داشتم به این فکر می کردم که چه قدر حزب الله مظلوم است. منظورم از حزب الله، حزب ریش و پشم نیست؛ اگر چه " المحاسن زینة الرجل". حزب الله آن گروهی است که بنده ی خواهش های نفسانی و دنیوی خود نباشد و لحظه ای برای دفاع از ارزش های اسلامی و انقلابی بر جای ننشیند. این حزب الله که نه دنبال پست و مقام است و نه دنبال شهرت؛ این حزب الله مظلوم ترین گروه در جمهوری اسلامی است؛ متأسفانه!!!
امروز کشور برای حزب الله نا امن و برای غیر حزب الله امن ترین سرزمین شده است. دیگر نباید تعجب کرد که در نظام اسلامی، شخصی به خاطر انجام واجبی کشته شود و اشخاصی به خاطر انجام منکری تشویق شوند. هنوز شهادت علی خلیلی را از یاد نبرده بودیم که دیدیم  دوباره یک امر به معروف جمعی و انجام یک واجب از سوی حزب الله، عده ای را ناراحت کرده است. تجمعی جلوی وزارت کشور برای امر به معروف به مسئولان کشوری رخ داد و متأسفانه از سوی نهادهای دولتی و حکومتی به آن اعتراض شد که مجوز نداشته است!!!! آیا بی حجابی مجوز دارد؟ مگر نه این است که در قانون مدنی جمهوری اسلامی برای بی حجابی مجازات هفتاد ضربه شلاق در نظر گرفته شده است؟ آیا این بی قانونی نیست که کسی حجاب را که ضروری دین است عملاً انکار کند؟ این بی قانونی از سوی نهادهای حکومتی نیست که نه تنها جلوی این کار را نمی گیرند بلکه به آن دامن می زنند؟ من از صدا و سیما که انتظار ندارم برای حجاب تبلیغ کند، اما لااقل این صدا و سیمای ضد فرهنگ به حرکت حزب الله اعتراض نکند!!! الحمد لله امروز  همه می خواهند دهان حزب الله را ببندند همانطور که دیروز...



با مهر سکوتشان صدا را بستند

با تمبر لب خاطره ها را بستند

ما پاکت و نامه ای پر از فریادیم

با تف دهن هر دوی ما را بستند



حزب الله نخواهد گذاشت که خون شهید خلیلی ها هدر برود...

اگر صد بار دیگر هم حزب الله چنین تجمعی داشته باشد، در آن شرکت می کنم...


پی نوشت: شعر از کتاب «پشت چراغ قرمز» عباس صادقی زرینی هست.



برچسب ها: حجاب، علی خلیلی، بی حجابی، عفاف، بد حجابی، امر به معروف،

نوشته شده در شنبه 27 اردیبهشت 1393 توسط بی پلاک
موضوع: شهدا -جبهه و جنگ -
بسم الله

صبح داشتم یه نگاهی به دفتر شیمی سوم دبیرستانم مینداختم. یادش بخیر! سال سوم بودم که داشت مسیر زندگیم عوض می شد.  روی جلد همه دفتر هام یه عکس از الگوی مورد علاقه ورزشیم زده بودم. یعنی هادی ساعی.
کم کم داشت همه چی عوض می شد. شهدا داشتن میومدن تو زندگیم. همون سال سوم بود که یه عکس از آقا مهدی زین الدین چشممو گرفت و زدمش پشت دفتر شیمی م . توی اون عکس معروف، نگاه عجیبی داره. واقعا آدمو می گیره.
یادش بخیر! واقعا شهدا دستمو گرفتن. خدا کنه من دستمو نکشم.
برای سال پیش دانشگاهی رفتم از پاساژ مهستان برچسب شهدا خریدم و زدم رو جلد همه دفتر هام.
اینم عکس دفتر شیمی سوم دبیرستانم. رو و پشت جلد.
خدا کنه در عمل شهدایی باشیم...




برچسب ها: شهدا، شهید زین الدین، هادی ساعی، مهدی زین الدین،

نوشته شده در سه شنبه 9 اردیبهشت 1393 توسط بی پلاک
موضوع: اردو جهادی -شعر -
بسم الله

خیلی وقت بود حال نوشتن نداشتم ولی...
امسال ایام نوروز، خدا قسمتم کرد با یه گروه جهادی برم بشاگرد. شاید اولین اردوی جهادی زندگیم بود... نمیدونم.
اما...

کاش حضرت نگاهمان می کرد
لحظه هامان به هرزگی رفتند
عده ای بی نوا گرسنه ی عشق
عده ای مست ثروت نفتند...

چه فرقی بین ما بچه تهرونی ها و این بچه ها هست؟ به نظر من اونا بهشتی های روی زمین اند.
یه زمانی شهید آوینی می گفت من هرگز اجازه نمی دهم صدای حاج همت در درونم گم شود. حالا ما باید اجازه ندیم که صدای بچه های بشاگرد در درونمون گم بشه. اونا ولی نعمت های ما هستند و به حق که مستضعفین هستند، چرا که ضعیف نگه داشته شده هستند... و آن ها وارثین زمین هستند...

« و نرید أن نمنّ علی الذین استضعفوا فی الأرض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثین »

عکس های زیر هم حاصل زحمات آقا مجتبی محمدلو عکاس خبرگزاری ایرنا هستش که این عکس ها رو توی اردو گرفت و روی سایت خبرگزاری قرار داد. واقعاً دستش درد نکنه...









برچسب ها: اردو جهادی، بشاگرد، مناطق محروم، جهادی،

نوشته شده در یکشنبه 17 فروردین 1393 توسط بی پلاک
موضوع: شهدا -جبهه و جنگ -شعر -
بسم الله

سنگر بچین دوباره که خمپاره ی گناه         روی تمام شهر مرا می کند سیاه
تهران اگرچه خفته در این دوده و رسوب        بوی بهشت می وزد از قسمت جنوب
یک قطعه آسمان به کف ماست ای عزیز   آنجا بهشت حضرت زهراست ای عزیز
انگار بین کرب و بلا گریه می کنم               وقتی به قطعه ی شهدا گریه می کنم
دریا شدم به جذر و مد ماه می روم            وقتی میان مقبره ها راه می روم...


شاید یکی از بهترین گلزار شهدا هایی که رفتم امروز بود. بعد پنجاه دقه تو مترو بودن، اول حرم امام، اونم با ده تا دانش آموز که قلباشون پاک پاکه. اصلا صفای امروز، یکیش به خاطر همین بچه ها بود. بعد از زیارت اماممون رفتیم سمت گلزار شهدا. قرارمون با حاج قاسم صادقی سر خاک سید مجتبی هاشمی بود. حاج قاسمو میشناختم و باهاش جنوب رفته بودم. از اول جنگ تا آخر جنگو بوده. بعدشم تفحص. زبون روایتگریش هم خیلی شیرینه. واسه همین بهش گفته بودم بیاد. یه سردار جبهه ای و مشتی که هنوزم از همه بیشتر؛ با شهدا رفیقه. یه دلیل دیگه صفای امروز، حضور ایشون بود.
حاج قاسم تا نزدیک ظهر مارو تو گلزار می چرخوند و سر خاک هر کدوم از رفقای شهیدش که می برد یه خاطره ازشون می گفت. انصافاً از هر کدومش می شد یه درس گرفت... عباس کریمی، سید مجتبی هاشمی، سید ناصر، علیرضا مستعدی، سعید سلیمانی، سعید مهتدی، برادران شیردم ، محمد علی جهان آرا و...


بچه ها کم اومده بودن. اونایی که شهدا طلبیده بودنشون اومدن.
شهدا ممنونتونم که امروز هم اجازه دادید پامو بذارم تو گلزار. ایشالا اون روزی برسه که کنارتون تو گلزار بخوابم.

پ ن: شعر بالا سروده آقا میثم مؤمنی نژاد هست. خدا حفظش کنه.

برچسب ها: گلزار شهدا، شهشت زهرا، قاسم صادقی، حرم امام خمینی، سید مجتبی هاشمی،

نوشته شده در شنبه 6 مهر 1392 توسط بی پلاک
موضوع: شهدا -جبهه و جنگ -
بسم الله

دیروز هوای شهر کمی صاف تر شده بود. هواشناسی چیزی اعلام نکرد. ولی هوا صاف تر بود...
میدان حر؛ خیابان امام خمینی؛ اگرچه موتورهای زیادی را می دیدی ولی انگار دود آنها هم داشت به صاف شدن هوا کمک می کرد. دوباره عده ای آمدند تا بگویند: "ما هرگز اجازه نمی دهیم که صدای حاج همت در درونمان گم شود. این سردار خیبر قلعه ی قلب ما را نیز فتح کرده است..."



مسیر مشخص بود. شهدا داشتند به ما می گفتند که ما هنوز هم که هنوز است برای رسیدن به معراج باید از خیابان امام خمینی بگذریم. این خیابان، جاده ای است که تو را به خیابان بهشت و معراج شهدا می رساند.
اما باز هم باید با خود میگفتم:
من ماندم و متن وصیتنامه ی پیر جماران      من ماندم و شرمندگی از روی یاران
و کی می شود آن روز که...
آه! ای شهادت!

برچسب ها: تشییع شهدا، 92شهید گمنام، شهدا، شهادت امام صادق،

نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور 1392 توسط بی پلاک
(تعداد کل صفحات:5)      1   2   3   4   5  

عاشقانه

درباره سایت
نویسندگان
آمار سایت
Blog Skin